وبلاگ حمیدرضا عباسی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

آنوقت که نیازمند توقفی بی وقفه در ایستگاه شعور بودی!؛

به مهمانی مستان رفتی، صوفیانه!
بی آنکه لحظه ای به صدای بی وقفه ناقوس اندیشه گوش فرا دهی و نگاهت را حتی از پس یک چرخش سر به آژیر خطــر بیاندازی!؛
دستهای تو قصه ای به نیازمندی دخترک گل فــروش ِ پرغــرورِ پشت چراغ قـــرمز داشت! و اکنون با حفظ سِمَت داستانی به هرزگی هر چه بـــــادا بـاد!؛
من اگر مینویسم برای این دل نیست! غصه خودم نیست! هول این بختکی است که به جانت افتاده و تو نمیبــنی!؛
آنــقدر دهشت بود که حتی از من، از میان تنم، از همه مغــزم! به واسطه نزدیکی جنــون آمــیزمان به طـــرز هولناکی عبـــور کرد!؛
و من اکــنون دچار تشویشی هستم که تو باید مدت ها پیش به آن مبتلا میشدی! چطور تا به حال ککَت هم نگزیده است نمیدانم! یا از پوست کلفتی است یا از کوری!؛
با تمام این احوال از من داشته باش، اینبار اگر در این گردش دوار به آن ایستگاه شعور رسیدی بی معطلی بگو در عقب را بزنند! پیاده شو و به اندازه اندیشه سریع یک عمر زندگی در آنجا درنگ کن!؛
5 مهر 91
۰ نظر ۱۱ آبان ۹۱ ، ۲۰:۵۸
حمیدرضا عباسی

دیگر این دستهای به قلم هم کارساز نیستند

من خیال سفر را خیلی زودتر از آنکه از ذهن تو بگذرند، در سیاهی همان عکس که هیچ وقت از آن حرفی نزدم و تو در آن گل انداخته بودی دیدم

همیشه صدای بو کشیدن دشمن را از صدها سال زودتر میشنوم

و همیشه بی آنکه عکس العملی نشان دهم، در سیاهی همان دیوار مشرف به زندگی ات، داستان رو به فراغ این رابطه را تماشا میکنم...؛

تو از بوی سیگار شکایت میکنی و من میخندم، و بیشتر به این داستان پک میزنم و تو باز شکایت میکنی و من باز میخندم...؛

این بار هم مثل گذشته تو را با همان چترهای خیالی ات در هزاران پایی دستانم رها میکنم تا سرنوشتت را با همان پیاده هایی بسازی که گاه و بی گاه میان این پاراگراف های عاشقانه خط تیره گذاشتند و مرا در سقوط بی وقفه زمان کلافه کردند...؛

تو بمان با همان حسرت آغوش آن شب هزار ساله که درمان دوری بی امانمان در عنفوان بودن بود، و من آن شب را شعر خواهم کرد در این دل هزار پاره تا سپاسی گفته باشم به آن چند قطره اشک که از ژرفای دلت فقط برای من نمایان گشت...؛

خوب که نگاه میکنم به یاد میآورم که سوت این بازی نابرابر را خودم به صدا درآوردم و بی رمق به آن یارکشی متعفن نگاه کردم و هیچ حرفی نزدم، و تو بی آنکه نگاهی به من بیاندازی به تکاپو افتادی، و بازی کردی، و بردی! و من بی تفاوت و بی آنکه غرش دلم را بروز دهم به تو تبریک گفتم! تو فهمیدی در عمق چشمان من چه میگذرد، اما بیرحمانه تلافی کرد! چون تو آدم تلافی بودی!؛

درد من اما از تلافی نیست، دردم این است که تو دغدغه این دل خسته را نمدانستی و  به بلند پروازی محکومش کردی و هر چه را که دیدی نوشتی! و در هجوم اشکهای نابالغت نامم را سنگ باران کردی! عجب که مرا در این همه سال نشناختی!؛

دیگر اما این قصه خاکستر سیگاریست که امروز و فردا به تکان کم زوری تکانده میشود و افســوس که همه چیز سوزانده شده است!، التیمام زخم های این پشت هم باشد به دست روزگار!!؛

تو اما حتماً حساب همه جایش را هم کرده ای،  وقتی دلی به چیزی قرص میشود راحت میشود گذشت، تنها که نباشی خاطرات کمتر به سراغت میآیند و دستهای نوازش غصه های دل را تسکین میدهند، پس خوب دلت را قرص کن که اینبار که بروی شاید پلی برای برگشتن نباشد و شاید اینبار این تو بمیری از آن تو بمیری ها نباشد، پس خوب بازی کن!؛

بازی کن رفیق روزهای تنهایی، بازی کن، اما فردا که من نبودم و مرا یاد کردی، از آن سایه ای که در تاریکی و بیصدا، رفتنت را تماشا کرد هم یاد کن!؛


۰ نظر ۰۵ آبان ۹۱ ، ۰۰:۰۴
حمیدرضا عباسی